
بعد از بالاخره ۳۲ روز که به عبارتی همون ۱ ماه و ۲ روز خودمون می شه ، با باز کردن صفحه این وبلاگ کذایی شرم و حیا بر بنده حقیر رخنه کرد و ما رو متوجه چهره مبارک وبلاگ کرد که با اشارت های ابرو که فلش می خورد به تاریخ آخرین پست ، ما را تهدید به نوشتن پستی مجهول کرد ، تا تنها وجود خود را برای دیگر بار در این دنیای مجازی و تداعی شعار مدرن محقر شده شده!!! " وبلاگ دارم ، پس هستم" ، ابراز کرده باشم .
در همین راستا و در راستای دیگری که می خورد به راستای پیچوندن نگاه های شوم ، وبلاگ خود را با اتخاذ شعار بسیار قصار (که خداوند پدر و مادرش را بیامرزد ومورد عنایت ویژه قرار دهد) ، " دوری و دوستی " به صورت کاملا غیر انسانی دور زده و قانع کردم.
برای تمامی دوستان آرزوی موفقیت دارم.... منتظر پست های بعدی باشین. "دهخدابچه"

از اونجایی که مملکت دُر و گوهری ما به لطف و عنایت پروردگار زایشگاه ادب و هنر قرار گرفته و از عاشق و دل شکسته گرفته تا عارف و ملحد(یا ملهد)(ت.1) و از ادیب و جاهل گرفته تا رهگذر و همینجوری واسه بروبچز اینا ، دستی به هنر آشنا کردن و به طریقی خودشان را در صف زایندگان این مرز و بوم قرار دادند ، اینجانب دهخدابچه تصمیم خود را گرفته تا با کسب اجازه از هم قطاری های قدیمی !!!(من خودم هم دقیقاً نمی دونم منظورم کیه سعی نکن بفهمی کی بودن؟!)، هم قطاری جدید را به واگن ملعون و منقد خود وارد کرده و با شمس الدین (حافظ) قراری گذاشته و سوالاتی چند نامفهوم و در جهت به حاشیه کشاندن و سچ کردن به دامان عزیزان هم قطاری پرسیده و طبق عادت مجهول و ناملموس و نا متعارف و نا معقول و نا مکشوف و ایضاً " نا ..." های دیگر به این شخص شخیص ، سچ کنیم .
دهخدابچه : شمس ال جون عزیز من تکلیف ملت رو مشخص کن ، آخر کی متولد شدی برادر من ،هرکی یه چیزی می گه؟
شمس الدین : ای رند خرابات که پیگیری و پیوسته به ما سچ کردی ....10 ساله بدم که این پدر نامه (شناسنامه) گرفت
دهخدابچه : آقا شرمنده منظوری نداشتم ، واقعاً تسلیت می گم بابت پدرتون . این برادرای نامردت چرا ولت کردن با نه نه ات؟
شمس الدین : ای کاش نمی گفتی کز یاد ببردند داش(داداش) ...... تنها بُدم و ماندم با این نه نه ی پیرم
دهخدابچه : اون وقت خرج مرج زندگی رو چطور در می آوردی؟
شمس الین : ای رند جوان همی مشغول خمیرگیری بُده ام ....... در حین همین کار عاشق به کتاب خوانی شده ام
دهخدابچه : بابا تو که دیگه آخر بدشانسی هستی ، شنیدم 38 ساگی زن و بچه هات راهیه ملکوت شدن ؟!
شمس الدین: ای لعنت و تف براین زمانه ...... سچ کرده(ت:2 )بدیش به ما چو هانه(ت.3)
دهخدابچه : بابا حافظ قرآن ... باریک !!! ... حالا بین خودمون می مونه چند سال کارت فعالی بسیج داری؟! .... ببین نگو نداری که باور نمی کنم !!! .... کوروش با اون عظمتش بعد از 2500 سال بچه بسیجی از آب در اومد تو که دیگه ....؟!
شمس الدین : ای صوفی ملحد تو چرا یاوه وویگولنزج ( ت.4) ..... عمراً که منی راهی آنجا شده باشم.
تا ز آنجا یادمان هست بسیجی نبُدم ..... گر بسیجی شدم مرا خبردار کنید!!!
دهخدابچه : خیالت راحت یه کم دیگه اگه نفتی ، چیزی زیر آرامگاهت زد بیرون واست یه بزرگداشت می گیرن و یه چفیه میندازن گردنت.... آقا جان من می گن پیش گویی راسته ؟!... این داستان فالت چیه ؟!
شمس الدین : ای رند جوان بیا فالت بگیرُم ...... گر معتقدی به من ، پس بیا فالت بگیرُم
دهخدابچه : آقا زیاد مزاحمت نمی شم دیگه. خیلی حال دادی بهمون اومدی پیشمون .
شمس الدین : بسی حال کردم در این گفته مان .... تو گویی که .... زده ایم در این گفتمان
دهخدابچه : اِاِاِ ....شمس ال جون تو هم آآآآآآآآآررررررررههههههه .
(ت.1):خوشبختانه به دلیل فیلتر شدن سایت لغت نامه دهخدا!!!!!!!! بنده هر غلط املایی دوست دارم صورت می دم ... همینه که هست.....اِاِاِ آخه سایت لغت نامه دهخدا دیگه چرا؟!!
(ت.2): به لفظ سچ هم سچ کردیم ها!!!
(ت.3): با توجه به تحقیقات به عمل آمده متوجه شدیم که حافظ نیز تحت تاثیر فرهنگ غرب قرار گرفته و از الفاظی همچون هانه =honey = عسل استفاده می کرده است.
(ت.4): با توجه به اینکه روستای برره در آن نزدیکی ها واقع بوده اثراتی از لهجه برره ای مشاهده می شود .)
در ابتدا خیلی خرسندم که پیوسته یاد من هستن دوستان . شرمندم که دیر به دیر آپ می کنم وقت بسی بسیار تنگ است. در مورد این پست باید بگم که تمامی اشعار ضعیف از اینجانب بوده و در ضمن هر گونه شوخی که در این پست با این بزرگمهر ایران غزلسرایبزرگ حافظ شیرازی شده من باب مزاح بوده وبه هیچعنوان قصد جسارت نداشته ام. یک سری اطلاعات اولیه از سایت Wikipedia در جهت بهتر سازی این گفتمان صورت گرفته است.

دم در دانشگاه ....
چند روز پیش جلوی در دانشگاه سوار تاکسی شدم و راهی شهر ، تا گوشی پیر شده که الحق فقط سنش بالا رفته بود و هنوز نازش خریدار داشت و روزگار هم باهاش خوب تا کرده بود !!! (ت.۱) و برای اولین بار زیر تیغ تعمیراتی ( دچار قطع عضو درونی از ناحیه اتصالات زیر دکمه )رفته بود ، بعد از یک روز دوری به وصال خودم برسونم.
راننده تاکسی ....
سوار تاکسیی شدم که جوون تقریباً 30 ساله هم رکاب راننده تاکسیه تقریباَ 46 ساله ای شده بود . دو تا از دخترای دانشگاه هم که قصد سوار شدن تاکسی رو داشتن ، طی عملیاتی دو در وارانه ، تاکسی شخصی ما رو دو در کرده و سوار تاکسی خطی شده بودن که تازه ایستاده بود. راننده تاکسی که بدجوری خودش رو دو در شده دیده بود ، یک سری package فحش و فضیحت رده سنی 18+ به انضمام چند مثقالی تف و لعنت به سردمداران عزیز مملکتی ، سوار رخشه پژو 405 وار سبز یشمی خود شده و شروع به تاختن در حد بوکس و باد کرد. 5 دقیقه ای می شد که این راننده عزیز، ما رو با اوضاع دو در گونه وارش که مورد تایید بی چون و چرای جوون 30 ساله قرار گرفته بود ، همراه کرده بود .... توی همین بازار شام بود که یاد یه عادت ایروونی جماعت افتادم که هر چیزی که به مزاجش نمی چسبه چشماش رو می بنده و بدون حق و ناحق کردن (ت.۲)صدا رو می بره روی high volume و .... آخرش هم عزیزان زحمتکش !!!! مملکتی رو مورد عنایت خودش قرار می ده .
دیگه کم کم داشت سوژه دو دره بازار تموم می شد که چشم منحوس راننده منحوس به صف منحوس پمپ بنزین ، که 1 الی 2 کیلومتری پیش بینی می شد منحوس!!!!(ت.۳) افتاد و طی رد و بدل شدن سری new package الفاظ مذکور ، volume راننده باز up شده و ... و... و همون عنایت عزیزان مملکتی ..... خلاصه بعد از گذروندن یک سری مباحث مورد بحث (داشته باش جمله بندی رو ) امثال : " مگه کسی می تونه توی این اوضاع مملکتی خودش رو رد کنه که بخواد زن بگیر ه " و " گوشت شده کیلویی n قدر " و " دیشب اخبار فلان Persian و صدای بهمان می گفتن " و " شبکه فارسی 1 باز سیگنالش قطع شد " و غیره و ذلک ، بالاخره خود را رسیده به مقصد و نجات یافته از سفر شوم 15 دقیقه ای دیده و با سرعت هر چه بیشتر بعد از پرداخت وجهی نقد ، خود را از صحنه منحوس متواری کردیم.
ادامه دارد . . .
ت.۱: نام :3250 ، سن : 4 ساله ، نام پدر : nokia
ت.۲: بابا جان ، عزیز من تنها تو نیستی که حق داری انتخاب کنی چی بشه ...چی نشه ؟! ....خیر سرت یه ملت هم حق انتخاب دارن ....خواهشاَ از این جمله در حد جایگزینیه راننده تاکسی به جای ضمیر تو و دخترای دانشگاه به جای لفظ ملت استفاده شود .... برداشت غیر از این فاقد اعتبار است!!!
ت.۳: من باب هم قافیه شدن لفظ منحوس با منحوس !!!
بالاخره بعد از گذشته اندی روز بواسطه تحریک شدن نشات گرفته از یک پست ، سریع ترین پستم رو توی این واویلای درسای دانشگاهی که بدجوری دوخممون رو گرفته و داره یه روز در میون ما رو فیتیله پیچ می کنه ، می نویسم . حرف از یه درده که دامن همه رو یه روزی می گیری یا شایدم گرفته ... تا حالا زدی به سیم آخر؟!.... این پست رو بخون تا سیم آخر رو هم ببینی که چجوری ، وادارت می کنن تجربه کنی؟؟؟

یادمون باشه که اگه یه روز اسمی در کردیم ، مردم رو به هیچ قیمتی فراموش نکنیم......اگه می خوایم هنرمند بمونیم!!!
پی نوشت : از اینکه دیر به دیر پست می ذارم نهایت عذرخواهی رو خواهانم.مرسی از اینکه نهایت لطف رو نسبت به این بنده حقیر دارین.

چرا خریّت می کنی؟! ... این احمق بازیا چیه ؟! ... چه غلطی کردیم ؟! ... دیدی چه اشتباهی کردم ؟! ...خداییش ، قبول کنیم که اگر هزار بار این جمله رو به خودمون نگفتیم ، حداقلx= 1000 / x- 100yبار رو با خودمون تکرار کردیم و سر مبارکمون رو الصاق کردیم به خاک.
پی نوشت ۲:به دهن سرویسی ااعتقاد داری؟!... دهنم سرویس شد تا از سایت دانشگاه این پست رو گذاشتم ؟!
ت.۱ : این جماعت آدمای انسان نما هم از بس غرور دارن اشتباهات خودشون رو به این خر بخت برگشته نسبت می دن ... کدوم آدم انسان نمایی همچین لغتی رو ساخته ؟! .... بابا ما خودمون لغت نامه دهخدابچه داشتیم و اینکاره ایم ! ... اصلاً استانداردهای جهانی توی این کلمه رعایت نشده .... پس حقوق حیوانات تحت حمایت انسان چی می شه ؟! ... ای بابا ، نگید این دهخدابچه حیوون پرست شد و هزار تا اَنگ دیگه !!!
ت.۲ : رجوع شود به ت .۱
قربون خدا برم به همه جای این آدم خدانشناس فکر کرده....اما از یه کارش بدجور خوشم اومده ...خدا رو میگم!...یعنی ببین خدا تا کجاش رو رفته!!!؟... رفته دیگه؟! آها فکر رو می گم!.... یعنی به قول علیرضا "6000000000" که سهله دو نسل دیگه کره زمین هم بشینن فکر کنن عمراً بتونن همچین چیزی کشف کنن!!! ....علیرضا افتخاری رو می گم !...اصلاً آدم و حیوون هم سرش نمی شه؟!!!....اون وقت ادعا شم می شه مبتکر و مخترع و مکتشف و منتبغ (ت.1) و هر چی در وزن مفتعل ِه....چی؟!...آها بابا ، آدمو می گم!!! .....ولی با این مرامش رو سرمون هم هیچی نمی ذاره؟!!...منت رو می گم! ....ولی مسئله اینجاست که بعضیا اصلاً ندارن...اصلاً سرشون نمی شه!!!........البته بلا نسبت شما مخاطب عام عزیز ...شما که منطق دارین ، منظورم یه سری مخاطبای خاصاً.
مخاطب خاص : منظورت از اون جمله آخر چی بود بچه دهخدا ؟ یعنی من بی منطقم!؟
دهخدابچه: بنده دهخدابچه ام اولاً...دوماً آره عزیز من بی منطقی!!!
مخاطب خاص : خیلی ادعات می شه یارو!!!؟ به فهم چی می گی؟!
مخاطب عام: عزیز من چرا منطقی نیستی!!!
مخاطب خاص : من زیر بار این صحبتا نمی رم؟!....اصلاً من جمله آخر رو قبول ندارم !
مخاطب عام: چطور ؟!!!
مخاطب خاص : یه چیزه بدیهی هستش.... یه سری چیزا از دید من منطقیه که ممکنه از دید تو غیرمنطقی باشه... از روزگار قدیم گفتن؟!...چی؟!...هزارتا آدم با هزارتا دیدگاه و نگرش مختلف ، اصلاً هر کی به منطق خودش.
مخاطب عام :عزیز من ...مخاطب خاص عزیز...اینطوری که نمی شه،حرف شما درست اما بعضی از مسائل با منطق خاصی پیش عموم تعریف شده!....اگه منطق شما ، منطبق نباشه با منطق عمومی می شه بی منطقی!
مخاطب خاص : اصلاً همینیه که هست ،مشکل داری ؟!... یا بیا جزء خواص شو یا ... یا ....دیگه راهی نیست، جزء خواص شو!!!
دهخدا بچه و مخاطب عام : عجب ؟!....
ت.1 : ریشه آن نبغ می باشد ، کسی که فکر می کند نابغه است اما فقط فکر می کند!!!
مختصری از ایرج میرزا:
او فرزند صدرالشعرا غلامحسینمیرزا، نوهٔ ایرج پسر فتحعلیشاه و نتیجهٔ فتحعلی شاه قاجار بود.ایرج به طیفی از شاهزادگان قاجار تعلق داشت که در حکمرانی بر کشور سهم موثری نداشتند. ولی تعلق خاطر خود را به نسب و اشرافیت خود حفظ کرده بودند. ایرج نیز مانند پدرش صدرالشعرا، گاه دچار فقر و تنگدستی میشد و به همین لحاظ همفکری و همدردی با تهیدستان و روح اعتراض به نابرابریهای اجتماعی در وی زنده بود. او به واسطه خصلت ولخرجی، سفرهای مداوم و تغییر مکرر شغل، برخلاف میل باطنی خود گاه مجبور به مدیحه سرایی اعیان و اشراف میشد ولی به نحو ملایم اما موثر از این کار ابراز دلتنگی و بیزاری مینمود.کسانی که از نزدیک با ایرج حشر و نشر داشتهاند، نقل کردهاند که او در زندگی روزمره مردی متین و موقر بوده و در جمع به لفظ قلم سخن میگفتهاست. ولی هنگام حضور در محافل خصوصی و در میان دوستان، این حریم به یکباره از میان میرفت و به بذلهگویی مبدل میشد.
شعری از ایرج میرزا :
بر سر در کاروانسرایی / تصویر زنی به گچ کشیدند / ارباب عمایم این خبر را / از مخبر صادقی شنیدند /
گفتند که واشریعتا ، خــلق / روی زن بی نقاب دیدند / آسیمه سر از درون مسجد / تا سر در آن سرا
دویدند / ایمان و امان به سرعت برق / می رفت که مومنین رسیدند / این آب آورد ، آن یکی خاک / یک پیچه
ز گل بر او بریدند / ناموس به باد رفته ای را / با یک دو سه مشت گل خریدند / چون شرع نبی از این خطر
جست / رفتند و به خانه آرمیدند / غفلت شده ای بود ، خلق وحشی / چون شیر درنده می جهیدند / بی
پیچه زن گشاده رو را / پاچین عفاف می دریدند / لب های قشنگ خوشگلش را / مانند نبات می مکیدند /
بالجمله تمام مردم شهر / در بحر گناه می تپیدند / درهای بهشت بسته می شد / مردم همه می
جهنمیدند / می گشت قیامت آشکارا / یک باره به صور می دمیدند / طیر از و کرات ووحش از جحر / انجم ز
سپهر می رمیدند/ این است که پیش خالق و خلق/ طلاب علوم رو سفیدند / با این علما هنوز مردم / از رونق
ملک نا امــیــدنــد ؟ !

دشمن
به سربازی گفتند : چرا به جنگ نمی روی؟
گفت : به خدا قسم من حتی یکی از دشمنانم را نمی شناسم و هیچ کدام از آنها هم مرا نمی شناسد ، پس چطور بین ما دشمنی بوجود آمده که من باید با آنها بجنگم؟!
دروغ بستن به خدا
ارباب زشت رویی در آینه نگاه می کرد و می گفت : شکر خدا که صورتی زیبا به من داد.
غلامش که این را شنیده بود از خانه بیرون آمد و به کسی که به دنبال اربابش آمده بود و حالش را می پرسید ،گفت : در خانه است و دارد به خدا دروغ می گوید.
آمرزش در اسرع وقت
شخصی* به حج رفت و قبل از دیگران وارد خانه کعبه شد و خود را به پرده کعبه آویزان کرد و گفت :
خدایا! قبل از اینکه دیگران بیایند و مزاحم شوند مرا بیامرز!!!
استدلال خدایی
شخصی دعوی خدایی می کرد. او را نزد خلیفه بردند.
خلیفه گفت : پارسال اینجا یکی دعوی پیغمبری می کرد ، او را کشتند .
گفت : خوب کردند !! چون او را من نفرستاده بودم.
* = در رساله دلگشا نام قومیت شخص به کار رفته است.
امشب احیا بود....ساعت طرفای یازده و خورده ای بود . رفتم طرف تلویزیون و روشنش کردم. زدم شبکه 3 (ای کاش نمی زدم) یک طرف تصویر نجف اشرف بود و طرف دیگه تصویر ، یه حاج آقا با مجری برنامه نشسته بودن و حاج آقا با خنده ملیحی که توی این شب روی صورتش بدجوری !!! بدجور .... خودنمایی می کرد و مثل عادت همیشگی رفته بود کانال منبر و یکه تاز سخن شده بود و حرفایی می زد که آدم رو به جای تحت تاثیر قرار دادن ، به افسوس خوردن وا می داشت ... خلاصه چهرۀ این مه رخ بیشتر از حرفاش من رو محو خودش کرد و غرق در جا مهری پیشانیش شده بودم ، که حتی بزرگترین عبادت کننده های اسلام هم تا این حد پیشانیشان فکر نمی کنم مزین شده باشن ت.1،که ناگهان .... صدای حاجی ما از زشت هم زشت تر شد و بعد از کلی مکاشفه متوجه شدم که...آها ...رسیده به نقطه اوج و زد زیر گریه ...در حین اجرای سمفونی ، حاج آقا خیلی تلاش کرد تا چند قطره ای ناقابل خرج مجلس کنه (خودم شاهدم بیچاره تا تونست به اون چشماش فشار آورد) ... دوربین تلویزیون که دید حاج آقا در صحنۀ اشک ریزون نتونسته به خوبی ایفای نقش کنه ، افسار دوربین رو برد سمت مجری ... مجری که معرکه رو برای خودنمایی خودش آماده دید ، شروع کرد به اشک ریختن (نه آفرین ... کارش خوب انجام داد )... همین که صدای حاجی بالا رفت ، دوربین تلویزیون هاج و واج بین این دو شخص مذکور مانورهایی با تصاویر بسته از این دو عزیز به صورت پراکنده به اجرا گذاشت و بالاخره با تلاش زوم دوربین ، نمناکی پلک های حاج آقا مشخص شد و یهو مثل اینکه از پشت صحنه cut داده باشند ، روضه به پایان رسید و اون خنده ملیح بر چهرۀ مه رخ داستان برگردانده شد.
ت.1: طی تحقیقات به عمل آمده اگر از سیب زمینی مرغوب که به مدت یک ساعت در زغال غوطه ور شده باشد ، استفاده کنید ، بهترین جا مهری در کمترین زمان با کیفیت عالی نصیبتان می شود.
پی نوشت :
واقعیتش خیلی تلاش کردم که با این حسرت و بغضی که جمع شده بود بتونم این سوژه رو طنز کنم. نمی دونم تا کی باید خر فرض بشیم و این معرکه گیری ها که بیشتر شبیه مسخره کردن و توهین به اعتقاددات هست ، تحمل کنیم ، بعد از دیدن این صحنه از تلویزیون به جای اینکه کتاب بگیرم دستم و زیارت رو شروع کنم ، تلویزیون رو خاموش کردم و به خودم و اعتقادات خودم فکر کردم و بیشتر شک کردم.

تحلیل عکس از نگاه حاضرین در عکس :
1- افراد سوار ماشین :
آقا : خانم روی اون تابلو تبلیغ چیه؟!
خانم : وا آقا!!! این چه سوالی که می پرسی ؟!....همه دیگه می دونن!!! ... خوب معلوم دیگه طرح "حداقل دو فرزند کافیه !!!" ، همون "فرزند بیشتر زندگی بهتره دیگه "
آقا : ای بابا... خانم چرا بر عکس می گی؟!... تا جایی که یادم میاد ، میزدن تو سرشون که بچه دو تاش هم زیاده حالا چی شده ؟!
خانم : مرد همین نا آگاهیاته که زندگیمون رو به این روز در آورده (بابا نا آگاهی ) . دختر اقدس خانم هفت قلو زاییده ماشین دار شده.
آقا : آخه زن هفت قلو چه ربطی به ماشین داره؟!
خانم : توی طرح"حداقل دو فرزند کافیه" به ازای هر بچه یک میلیون پول می دن.
آقا : زن پس چرا زودتر نگفتی !!! .... خدایا شکرت دیگه با این طرح می تونم همه بدهیام رو بدم.
بچه : ماااااامااااااان ... یه بچه واسم بیار ... دوستام همه لب تاپ دارن، منم لب تاپ می خوام !!!
2- دو بچه موجود در بیلبرد تبلیغاتی:
بچه سمت راست : داداش با این سرمایه ای که با تولدمون گیرمون میاد ، از الان می تونیم سرمایه گذاری کنیم!!!
بچه سمت چپ : داداش با این سرمایه که کاری نمی شه کرد ؟!
بچه سمت راست : داداش فکر اونجاشم کردم ... با مامان صحبت کردم قرار چند تا آبجی واسمون بیاره ... پول آبجی ها رو میندازیم کار.
بچه سمت چپ : داداش مگه مامان چه قدر می تونه واسمون سرمایه جمع کنه ؟!
بچه سمت راست : داداش نگران نباش ... فکر اونجاشم کردم ... طرح تعدد زوجین توی راهه... با بابایی هم صحبت کردم ...اونم حله !!!
3- اطلاعیه :
توجه ... توجه .... بیلبرد تبلیغاتی " دهخدابچه" افتتاح شد . برای تبلیغات خود ما را انتخاب کنید.

بدجوری زده بودم توی جاده توهم و داشتم تخت گاز می رفتم که یهو صدای آزادی ،آزادی به گوش رسید ....ای داد بیداد.... قربون ملت برم ، کی انقلاب کردن ، 2 دقیقه رفتیم ملکوت ها .... می گن این حسن پیکانی جنس خراب می ده ...بابا ما تازه رفته بودیم برادر بشیم (ت.1) عجب بابا .... همین طوری داشتم توهمات رو ترک می کردم که جلو چشمم یه جنتلمنی ظاهر شد و همین طوری آزادی ،آزادیش به راه بود و ما هم که جو گیر شده بودیم و از تیپ طرف متوجه شدیم که کدوم سمتیه...آره داداش آزادی ...اصلا ً استقلال ... مرگ بر روسیه (درست گفتم دیگه ؟!)...
گفت : آقا شما چی می گی!!!... میدون آزادی می ری یا برم با ماشینه دیگه ؟!!
گفتم : چی می گه؟!...آها ... داداش من نوکر همه مسافرای وطنیم .سوار شو 3 سوت رسیدیم آزادی.
(لازم به ذکر نیست دیگه ...تاکسی فرودگاه جماعت عاشق مسافر خارجین دیگه...اصلا ٌ تیغ زدن توی مرام ما نیست خصوصا ٌ اگه طرف بی خبر از همه چیز باشه .)
خلاصه آق جنتلمن سوار کردیم و راه افتادیم . توی راه آینه بالا سرمون رو انداختیم روی چهره طرف و گلهای تازه حمیرا روانداختیم براه وگردنبند فروهر رو هم انداختیم بیرون (تریپ عشق وطنی ) و تا تونستیم جلو طرف به قول برو بچ گفتنی چی؟!!...چی؟!... لنگ انداختیم .(همون کلاس گذاشتیم.)
هر ادا و اطواری که فکرش رو بکنی در آوردیم تا شاید این طرف نظری به حال مجنون زده ما بکنه که اثر نکرد و ما هم که فنر دهنه بدجوری شل شده بود و اصلاٌ توی مرام راننده تاکسی ساکت شدن نعوذ بالله داره ، شبیخون زدیم و شروع کردیم به نطق کردن.
گفتم : داداش از اون ور چه خبر ؟!... گفتی اهل کدوم مملکتی ؟!
اولش با چند برگ کاغذ خودش رو بدجوری مشغول کرده بود و خودش رو به نشنیدن می زد ...بعدش زیر چشمی یه نگاهی به جلو کرد و....
گفت : بنده اهل همین آب و خاک هستم ... اما شرایط شغلی منو وادار کرده که خارج از ایران باشم .... الان هم برای یکسری کارها اینجا اومدم و یک ماهی اینجا تشریف دارم و بعد باید برگردم به انگلیس.
واقعیتش از شما پنهون نباشه تا گفت انگلیس اون 2 تومنی افتاد که ...که ... اصلاٌ بهت بگن طرف از انگلیس اومده چی به ذهنت می رسه؟!.... آره دیگه... حدس زده بودم جاسوس اجنبی باشه... جاتون خالی نباشه انقدر تف و لعنت بهش فرستادم (البته زیر لبی) .خودمو زدم به بیراهه و گفتم : از آنجلا چه خبر؟ آنجلا مرکل رو می گم؟!
نیشخندی زد و گفت : اون صدر اعظم آلمانه .
منم یه نیشخندی زدم و گفتم : می دونم من باب مزاح گفتم.( آره جونه خودت ... خر خودتی ...اجنبی وطن فروش )
مخاطب عزیز خیالت راحت ماشینو تخت گاز کردم سمت کلانتری .
می خواستم یه جورایی اطلاعات از زیر زبونش بکشم بیرون ،(ت.2) تا مدرک به اندازه کافی دستم باشه !!!
گفتمش : آخ آخ دیدی این محموده چه گندی زده ؟!... احمدی نژاد می گم؟!...
گفت : بنده زیاد اهله سیاست نیستم اما بعضی از کاراش تاسف باره!
گفتم : قربون اون صورت 6 تیغه ات برم ، بعضی کاراش چیه ؟!!... همه کاراش به قول خارجیا very تاسف باره !!!( مخاطب حال کن ...very رو داشتی ...بابا من اینکارم) . داداش بین خودمون بمونه ، یه سری بدجوری مچ این محمود رو گرفتم . سر جریان تورم بود ، همش می گفت بقال سرمحلمون ،بقال سرمحلمون ... ما هم گفتیم جون داداش حتماً بقال سرمحل اونا خیراتی چیزیه !!! ... ما هم س ِچ کردیم (ت.3) سمت خونه محمود و هر چی محله رو بالا و پایین کردیم بقالی ندیدم!!!
گفت :عجب ... که اینطور.
این رو که گفت دیگه مطمئن شدم جاسوس و چند روز دیگه است که همین خبرها رو از BBC وCNN پخش کنن.
رسیدیم به کلانتری و یه راست رفتم داخل ، همین طور که آق جنتلمن داشت به خودش میومد، ما جماعت کلانتر و خبر کردیم و......
چی؟!....ادامه داستان ....بعدش خوب آق مهندس رو که واسه سمینار اومده بود رسوندیم هتل دیگه!!! ... گاهی از این اشتباها پیش میاد دیگه!!!
ت.1 : برادر دیگه توضیح واس چی می خوای ؟!!... بابا همین بروبچ پاسداری از ارزش ها به هر شکل ممکن
ت.2 : شخصیتم رو که قبلاً توضیح دادم یه تیکه جواهر و همه فن حریف
ت.3 : سیریش شدن ،گیر دادن برای انجام کاری
ادامه دارد . . .

توجهیه برای همکاریه :
در پی ابداعات اخیر تصمیم گرفتم که سریال داستانی طنزی راه اندازی کنم. در این راستا از عزیزانی که طبع طنازیشان گل کرده و مشتاق به این کار می باشند می توانند در جهت دهی به داستان با ارائه نظرات بنده حقیر را یاری کنند.(عزیزان دقت کنند در جهت دهی)
مخاطب : داداش این که پیام آموزشی نداشت . حالا که چی این همه داستان سر هم کردی ؟!...می خواستی تبلیغ پودر ماشین لباسشویی کنی؟!

توضیحات عکس بالا :
1- غرب زدگی در نوع کلاه (چرا کلاه حصیری استفاده نکرده؟!)
2-باز هم کلاه از نوع فرنگی( یکسری حروف که بدون شک تداعی گر الفاظ رکیک می باشد.)
3- خندیدن یک خواهر ( چه معنی داره خواهر ما بی مورد بخنده!!!)
4-تذکر : خندیدن این برادر مانعی ندارد.
5- البسه ای که حدود اسلامی در آن رعایت نشده (چرا دست این خواهر مو نداره ؟!نکند از محصولات غربی چون brush و امثالهم استفاده نموده که باز هم علائم غرب زدگی به چشم می خورد.)
6- استفاده از دستبند که بدون شک بر گرفته از گروه های شیطانی می باشد.
7-این کش های کمربند نما شک نکنید که ساخته مستکبرانه غربی است.
8- در این صحنه اوج بی حیایی این خواهر را می بینید که دستش را تا فاصله 10 سانتی متری یک برادر آورده.
9 -رجوع شود به مورد 5 .
10 –ضمن رعایت نکردن پوشش مو ، این شئ مجهول که بر سرش گذاشته چه صیغه ایست؟
11- چه معنی داره دستش این مدلی باشد .(بدون شک تحت تاثیر شبکه های غربی چون fashion tv و امثالهم بر گرفته شده است.)
در اینجا لازم است متذکر شوم که از راه دور به جای آن برادر که ناخواسته در این شرایط بس ناگوار قرار گرفته عرق شرم بر پیشانیم جاری شد و در این لحظه از خداوند منان خواهانم که ای کاش این بنده حقیر جای آن برادر می بودم تا ضمن اینکه توانایی حفظ نفس را که در خود مشاهده کرده و در آن برادر عزیز نمی دیدم ، با حرکاتی آبچاگی وار(از حرکات مرسوم در بازی جذاب تکواندو) آن دو خواهر بد حجاب ِغرب زده را که چهره ی شیطان را با دو چشم خود در آنها دیدم (برای رسیدن به این نوع دیدن ها ریاضت های زیادی دیده ام که بدون شک یک انسان معمولی از پس آن بر نخواهد آمد) به سزای اعمال رسانیده و به این صورت لکه ننگ بدحجابی را از ملت عزیز بر می چیدم.